لبهایم
مهر به مهر
فریاد میزنند
مهرش را
به زبان اشاره چشم
وباز
بازمیگردم از زندگی
در این
گوشه تنهایی زمین
میان این همه
تن
ها
او که میگرید من نیستم ؟
سوز مي آيد
از كجا ؟
حرفهاي دلم را هو مي كنم
شايد بغض يخي ام آب شود
يخ مي زنم
ازنفس هاي سرد
چشمان خسته ام
مست خواب
بي رويا
چشم براه زمستانند
بچه ي بازيگوش!
گوش ات با من است؟
بايد بروم
آن طرفهااااااااا
پشت كوه غاري هست
دنبالم نيا
زمستان من
آدم برفي نمي خواهد !!!
