شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
اشک خیره نگاهم می کند
بغض خشکش زده
ازاین همه مردودی
خورشید تا شب چه غلطی می کند ؟
چرا هیچ کس مهربانی بلد نیست؟
این همه صدای شکستن چیست؟
تو هم نمی شنوی!!!!!!!!!!!!!!!؟
بغض خشکش زده
ازاین همه مردودی
خورشید تا شب چه غلطی می کند ؟
چرا هیچ کس مهربانی بلد نیست؟
این همه صدای شکستن چیست؟
تو هم نمی شنوی!!!!!!!!!!!!!!!؟
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 5:33 | لینک
|
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
درترنم مهرت می رقصم
وجود یخی ام
در وجود گرم تو
آب می شود
کاش
صدای مهربانت
که مرا میخواند
خستگی را نشناسد
که گوش زمین کر است
و خوابش سنگین
و من بی تو هیچم
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 5:26 | لینک
|
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
اشکهایم از سرمای وجودم یخ بسته
گرمای هیچ آغوشی توان آب کردنش را ندارد
دیگر حتی آغوش مادر اندازه من نیست
دیگر بچه نیستم
گریه مال بچه هاست؟
گرمای هیچ آغوشی توان آب کردنش را ندارد
دیگر حتی آغوش مادر اندازه من نیست
دیگر بچه نیستم
گریه مال بچه هاست؟
درآغوش زمین گم میشوم
آنقدر بزرگ هست که با اشکهایم تر نمیشود
خورشید اشک را نمی فهمد
ومهتاب اشکهایش را در تنهایی شب
در تاریکی سرد آسمان پنهان میکند
ومن دیگر در آغوش مادرم جا نمیشوم
درآغوش زمین گم میشوم
مثل همه گم شده ها
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 6:2 | لینک
|
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
همین بس است مرا
سوختن
غبطه می خورم
به دانه های ملتهب اسپند
چه بی تابند!؟
برای خاکستر شدن !
به شمع که
بی صدا می سوزد
و اوج می گیرد
کاش بسوزم
خاکستر شوم
وجودم را
بسپارم به دست باد
شاید
یادم نرود
من
من نیستم
ذره هم نیستم
سوختن
غبطه می خورم
به دانه های ملتهب اسپند
چه بی تابند!؟
برای خاکستر شدن !
به شمع که
بی صدا می سوزد
و اوج می گیرد
کاش بسوزم
خاکستر شوم
وجودم را
بسپارم به دست باد
شاید
یادم نرود
من
من نیستم
ذره هم نیستم
نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 5:56 | لینک
|
