بعد از مدت ها تو اوج کار و امتحان اومدم!
اگه بدونید چه روزی داشتم
الان ۲ ساعته دارم پروژه پایان ترمم رو برای استادم می فرستم اما...
کی باور میکنه هنوز هم نشده که بشه!مگه استاد باور می کنه آماده بوده اما نرسیده
خودمم باور نمیکنم. نتیجه یک هفته زحمت پرید
کی میگه مهندس نمره پروژه نگرفت!؟ مهم اینه که مهندس خیلی چیزها یاد گرفت.
عشق را مادرم
زندگی را پدرم
و عشق ورزیدن را
همسرم به من آموخت
آشناتر از من به من
مثل عشق
از جنس آبی آسمان
در دل خاکی زمین
سوسوی بی سوی عشق
با محبت دامون
در دل مهتاب
سو گرفت
خدایا!
تو یی که همیشه هستی
حتی وقتایی که نیستم
کمکم کن خالص باشم
ابدیتی را به تماشا نشسته ام
بی تو !
خواب ابدی شیرینم دیدنی است
چترم را میبندم
زیر آسمان ابری دل
مست می شوم از
بوی راه و روح
دست مهربان روزگار!
شاد باش میدهد مرا
که میرقصم
به ساز زندگی
ناساز!
تنها بهانه ی بودن !
باور نمیکنم
تو که روزی
همه ی من بودی
یادگارت,
خاکستر سردی است ,
دست به دست باد
من آتشت میشوم!
شاید...
دوباره زاده شوی
ققنوس من!
اما من ...
دلم برای ترانه هایت تنگ میشود...
بچه که بودم ٬
چقدر دوست داشتم زود بزرگ بشم!
امروز همون قدی که دوست داشتم باشم , هستم؟
چقدر دوست داشتم بزرگ که شدم گوشواره آویز ستاره داشته باشم اما الان...
شاید هنوز بزرگ نشدم !
شاید ....
اگه خدا بهم فرصت داده و یه بهار دیگه رو هم دیدم
یعنی هنوز کاری هست که باید انجام بدم
یعنی هنوز راهی هست برای رفتن
هنوز مهتاب اندازه رفتن نشده
هنوز بزرگ نشده
هنوز.......
کم کم دفتر 85 هم داره بسته میشه! فقط ...راستی امروز چندمه ؟16 روز دیگه این سالنامه هم میره و یکی دیگه جاش رو میگیره ! همین 23سال پیش بود که.....
یه جفت چشم کوچولوی پر ستاره به دنیا باز شدند و امروز همون چشم های خسته خیره به راه رفته اند و در اندیشه که چند روز از این 8328 روز رو زندگی کرده اند؟
چیزی یادم نیست ... نبودنم واسه این بود که هیچ طعمی نداشتم برای نوشتن! نه طلخ و نه شیرین ! گس و سرد ... همه ی سال رو تنها بودم و از سر کار که برمیگشتم هر چهارتا دیوار اتاقم بی صبرانه منتظرم بودند. با این حال اگه سر عهدی که با بی بی بستم میموندم امسال برام سال خوبی بود..... اما حیف که "گوش زمین کر است و خوابش سنگین"
و من
زیر آسمان ابری دلم
خاطره هاراخط میزنم
وبا قایق کاغذی ام
میروم تا فردا
که روز دیگریست
و مهتابی دیگر
آنسو تر در انتظار
نمی دانم ، چرا ؟
هنوز دوستم داری !
من که سرخرم باز کج میشود و
به خاکی میزنم
خسته ام از من
تو چرا خسته نمیشوی!؟
ای
همه ی
امید
من...
در تو در توی آینه
تنها
کیستی؟
مهتاب !
عروسکی
دست به دست عروسک گردان
بگذر از این خیمه شب بازی
نمیدانم از چه جا ماندی و
شب شد
بتاب
به
مهر
ای مهر شب!
هزارو یک شب
یکی بودن ها و نبودن ها
راستی !
قصه هایم کو؟
گوشم رفت
چقدر بلند میخندند ؟!
لحظه ها
که روی ساعت دیواری اتاقم تاب میخورند
ومن هنوز نمیدانم
کلاغ قصه
باز به خانه نرسید چرا؟
دوباره
تیله های چهار پر بازی های کودکانه ات
بابغض های نشکنم
قاطی شدند
تیله هایم را پس بده
حوصله بازی ندارم
دیگردانه های تسبیح نقاشی ام را نمی شمارم
عروسکهای روی تاقچه هم دیگر
بی صدا زمین میخورند
وتنها بلند میشوند
خسته اند
از نگاه های سرد ولبخندهای مرده
و من نیز....
حیرانم
و هنوز نمیدانم
حرایم کجاست؟